تبليغاتX
سوز زمستان

سوز زمستان

دانم که تو دانی چه زجری می کشد آن کس که انسان است...

و آنگاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که

                          روحت منم

و مرا سینه ای که

                           دلم تویی

و خود را معبدی که

                           راهبش منم

و مرا قلبی که

                          عشقش تویی

و خود را شبی که

                          مهتابش منم

و مرا قندی که

                          شیرینیش تویی

و خود را طفلی که

                          پدرش منم

و مرا شمعی که

                          پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که

                          موعودش منم...

                                                                                                           "دکترعلی شریعتی"

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط سوریا |


دلم گرفته است

دلم گرفته است


به ایوان می‌روم و انگشتانم را

بر پوست كشیده‌ی شب می‌كشم

چراغ‌های رابطه تاریكند

چراغ‌های رابطه تاریكند


كسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد كرد

كسی مرا به میهمانی گنجشك‌ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی‌ست..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط سوریا |


در فکرت بودم به یادت ...

در افق بلند آن آسمان خدایی به دنبالت بودم ...

که ناگهان هاله ای عمیق مرا از دور متوجه خود کرد .

سرم را برگرداندم  ناگهان با تمام وجود دیدم که نوری عظیم امد . یه یک باره با آن هاله آمیخته

شد ..یکی شد ...

آری من تو را دیدم نگاه عمیقت را که مرا همچنان به سوی خود میکشید و از خود بی خودم می کرد...آزی من

تو را دیدم و به یکباره تمام وجودم در اعماق وجودت قرق شد.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط سوریا |


سلامی گرم خدمت تمام دوستان گل.

بعد از مدت ها سلام .

اومدم دوباره با کلی حرف اما این دفعه دیگه نمی خوام از بدیا بگم از بی وفاییا چون که به این نتیچه رسیدم که این روزا کسی به این حرفا گوش نمیده .همه خودشونو زدن به کوچه علی چپ که آقا ما از همه چی بی خبریم با این که خودشون از همه بهتر می دونن که چه چیزی سرشون اومده اما ...

منم دیگه نمی خوام از بدیا بگم می خوام از خوبیا بگم از دنیایی که اگه بخوای میتونی بهشتش کنی..فقط با یک تبسم ....

بخند ..لبخند بزن که لبخندت از هر چیزی زیبا تر است...

تا بعد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط سوریا |


                                                                  چقدر            

                                            زود

                                          موسم

                              مرگ 

                                                                            

                                                   شقایق ها می شود...      

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط سوریا |


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ.
.
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

      

              سال نومبارک

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ا                               آن شما نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط سوریا |


پرسیدم:چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟

جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر...با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو........ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

                     شک هایت را باور کن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید....

       مهم این نیست که قشنگ باشی....قشنگ اینست که مهم باشی!!!!

                                             حتی برای یک نفر....

    مهم نیست شیر باشی یا آهو !مهم اینست با تمام توان شروع به دویدن کنی...

کوچک باش و عاشق...که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را .....بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی!!!!!

        چه زجری میکشد آن کس که انسان است

 

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط سوریا |


 سلام دوستان عزیز زمستونی اومدم بگم که این وب با دلایلی فعلا قادر به آپدیت شدن نیست تا اطلاع ثانوی!!!!!شرمنده روی ماهه همتون!!

انشاالله برمی گردم با کلی مطالب و متن های زیبا...

خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار .....

طاعات و عباداتتونم ایشالا قبول اون بالایی باشه!!!

به قوله خاله یا علی....

خداحافظ همین حالا               همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که           بفهمی تر شده چشمام....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط سوریا |


چگونه جبران کنم فرصت از دست رفته را ..روز های گذشته را ..ثانیه های رفته را و در آخر قلب های شکسته را؟؟؟؟

دلم شکسته است دیگر طاقت ماندن برایم دشوار است .یاریم کن که تا شاید ادامه دهم خط سیاه زندگی را .راستی ما آدم ها به دنبال چه می گردیم؟شاید چراغی که روشنایی شب سیاهمان باشد ..؟اما پیدایش نیست تا چه اندازه صبر کافی است ؟این همه جاده را طی می کنیم آخر چرا؟

چون تو نیستی .اما انتظاری هست که بیایی و به پایان برسانی روزگاران را.....

میلاد امام زمان (َعج)بر همه ی عاشقانش مبارک باد.

این شعر و هم به مناسبت این روز تقدیم می کنم به همتون...

ای پرنده ی مهاجر .سفرت سلامت اما           به کجا میری عزیزم ..قفسه تموم دنیا .

روی شاخه های دوری چه خوشی دوره صبوری        وقتی خورشیدی نباشه ...

                              تو همیشه سوت و کوری

می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت        تا بخوای برگردی خونه

                              گم میشی تو باغ غربت ....

واسه ما فرقی نداره هر جا باشی شب نشینی       دل خوشی به اینکه شاید ....

                                       سحر رو یه روز ببینی.

آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه                تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه..

آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه                                       تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه..

به امید ظهورش...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سوریا |


من در این جهان غریبم.

من غریب هستم و در غربت تنهایی وحشتناک و سنگدلی وجود دارد که مرا به یاد سرزمین نا

شناخته و افسونگری می اندازد.رویاهایم را مملو از ارواح می کند.

من در میان خانواده و خویشاوندانم غریب هستم .هر گاه یکی از آنان را میبینم از خود می

پرسم :او کیست و چه پیوندی با یکدگر داریم و چرا در کنار هم هستیم؟

من حتی با خود احساس غریبی می کنم .

هر گاه زبانم سخن می گوید گوش هایم تعجب می کنند زیرا صدای من را نا آشنا میبینند.

خویشتن خویش را خندان و گاه گریان و ترسو میبینم.از دست خود متحیر می شوم و روحم روح

خود را زیر سوال می برد و من در انبوهی از مه ناشناخته می مانم و در سکوت مخفی می

شوم .

من با بدنم غریبم.

هر گاه صورتم را در آیینه میبینم آثار نا شناخته ای را مشاهده می کنم و در چشمهایم چیز هایی

را میابم که درونم از آنها بی خبر است.

در خیابان های شهر قدم می زنم .جوانان پشت سر من راه می روند و فریاد می زنند که این مرد

نابیناست .به او عصایی بدهیم .من نیز از آنان می گریزم و با دوشیزگانی روبه رو می شوم که

می گویند:این مرد مانند صخره ها کر است .گوش او را از طنین غزل ها و آواز هایمان پر

کنیم.گروهی میانسال میبینم که گویند:این مرد مانند گور ها لال و خاموش است بیایید تا زبان اورا

درمان کنیم.با ترس آنان را رها می کنم .

من در این جهان غریبم .

من غریب هستم .شرق و غرب را زیر پا گذاشته ام اما زادگاهم را نیافتم و کسی را پیدا نکردم

که مرا بشناسد یا به سخنانم گوش دهد .

من در این جهان غریب هستم

من غریب هستم و هیچکس زبان مرا نمی فهمد. 

در بیابان راه می روم و جویبار هایی را در سراب میبینم که از اعماق دره ها به سوی قله ها

سرازیر می شوند!! و درخت های عریانی میبینم که در یک چشم بر هم زدن شکوفه و میوه

میدهند و برگ هایشان زرد می شوند و می ریزند!

پرنده هایی را میبینم آواز می خوانند و در حال پروازند اما ناگهان بالهایشان را می گشایند و بر

زمین فرود می آیند و به صورت زنانی عریان با موهایی پریشان و گردن هایی دراز در می آیند

و مرا با چشمانی خط کشیده با عشق می نگرند و با لبانی صورتی رنگ آمیخته با انگبین لبخند

می زنند و دستهایی مرمری و نازک و معطرشان را به سویم دراز می کنند آنگاه مانند انبوهی از

مه نا پدید می شوند در حالی که صدای خنده ی تمسخر آمیزشان در فضا میپیچد .

من در این جهان غریب هستم .

من غریب هستم و غریب خواهم ماند تا روزی که آرزوها مرا به وطنم باز گردانند....

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط سوریا |


سازنده ترین کلمه "گذشت"است...آن را تمرین کن.

پر معنی ترین کلمه"ما"است...آن را به کار ببند.

عمیق ترین کلمه "عشق"است...به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه "تنفر"است...از بین ببرش.

سرکش ترین کلمه"هوس"است...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه"من"است...از آن حذر کن.

نا پایدار ترین کلمه "خشم"است...آن را فرو ببر.

بازدانده ترین کلمه"ترس"است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه"کار"است...به آن به پرداز.

پوچ ترین کلمه"طمع"است...آن را بکش.

سازنده ترین کلمه"صبر"است...برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه"امید"است...به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه"حسرت"است...آن را نخور.

توانا ترین کلمه"دانش"است...آن را فرا گیر.

محکم ترین کلمه"غرور"است...برای کسی بشکنش که ارزشش را داشته باشه.

سست ترین کلمه"شانس"است به امیدش ننشین.

بی احساس ترین کلمه"بی تفاوتی" است...مراقب آن باش.

دوستانه ترین کلمه"رفاقت" است...از آن سو استفاده نکن.

زیباترین کلمه"راستی"است...برایش ارزش قایل شو.

زشت ترین کلمه"دورویی"است...یک رنگ باش......تورو خدا............................

ویران گر ترین کلمه"تمسخر"است....دوست داری با تو چنین کنند؟

موقر ترین کلمه"احترام" است...ارزشش را بدان.

آرام ترین کلمه"آرامش"است...به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه"احتیاط"است...حواست را جمع کن!

دست وپا گیر ترین کلمه"محدودیت" است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.

سخت ترین کلمه"غیر ممکن"است...وجود ندارد...مطمن باش.

مخرب ترین کلمه"شتابزدگی"است...مواظب پل های پشت سرت باش!

تاریک ترین کلمه"نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه"اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.

صبور ترین کلمه"انتظار"است...منتظرش باش.

دیوانه ترین کلمه"خیانت"است...این را بدان دیوانه است و هر کاری ازش بر میاد.

بی ارزش ترین کلمه"انتقام" است...بگذار و بگذر...


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط سوریا |


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم                       شدم آن عاشق دیوانه که بودم...

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید       عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آید تو به من گفتی :زین عشق حذر کن .لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آیینه عشق گذران است .تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

                                 باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی زین شهر سفر کن.

با تو گفتم:حذر از عشق ندانم .سفر از پیش تو هرگز نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم .تو به من سنگ زدی........

                            من نرمیدم ...نگسستم....

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم !

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم !

حذر از عشق ندانم ...سفر از پیش تو هرگز نتوانم.

اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت.

اشک در چشم تو لرزید .ماه بر عشق تو خندید....

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...

پای بر دامن اندوه کشیدم.

                               نگسستم...نرمیدم!

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم  .......................... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

                                                     فریدون مشیری

.......................................................................................................................................

                         نگاه ساکت باران به روی صورتم روزانه می لغزد

                    ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم

                    به ظاهر گرچه می خندم......ولی اندر سکوتی تلخ

                                             می گریم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط سوریا |


خاك عاشقی می داند .گریه می کند و رنج می کشد...

و صبر می کند و سر بر آستان مرگ می گذارد.بر شانه هایش گریه می کند..

                       اما نمی میرد...

خاک عاشقی صبور است.بر برگ های پاییز بوسه می زند.تقدیر جهان را عوض می کند.

جوانه ها را بیدار و درخت ها را خواب می کند اما خود هرگز نمی خوابد...

خاک عاشقی صبور است که سال ها و سال ها بر آسمان صبر می کند ووووووووو

                                      من............همانم که از خاک آمده ام!

چون خاک عاشقم و چون خاک روزی صبوری را هم خواهم آموخت.

                                           جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط سوریا |


خدابا نمی خوام بگم از پلیدی ها از دو رنگی ها و دورویی ها از دروغ و نفرت از کینه و غفلت اما نمی

توانم نمی دانم چرا اما انگار یک نفر درون من است و دایم به من می گوید:نفرت را با چهار حرف می

نویسند:ن-ف-ر-ت...دروغ را با چهار حرف و همین طور الفبای سیاهی را به من می آموزد...انگار استادی

دارم که مرا وادار به نشستن سر کلاسش کرده است.خدایا کی کلاس تمام می شود و من از سر کلاس

استاد سیاه به بیرون می آیم؟؟؟کی؟؟؟تو می دانی به من بگو نگذار بیشتر از این در جهانت خرد و زیر

پای خلقت له شوم..........

بگو تا حداقل تکلیفم را بدانم .بدانم و بفهمم عاقبت این کره خاکی و انسان های به ظاهر انسانش 

چیست؟؟؟؟؟؟  

dost...

می نویسم دوست.....

نقطه نمی گذارم اگر ماندی تو بگذار......

                                                                                                              

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط سوریا |


سکوت شب من عاشقاته ترین ترنم جاودان بودن است...

شب من عارفانه ترین تجلی حضور با خود بودن است...

فردای بی صدای من خسته ام آرام بیا......از میان دل های شاد من تو را گزیده ام.فقط تو آرام بیا.....

از پشت پلک های آخرین ستاره شب  از پشت دیوار بلند مهتاب   از پشت شیشه ی الماس  چشم ها

                                      تو را به کدامین طرف نظاره کنم؟....

من هنوز را پای نرفته ام در راه تو     من هنوز آواره ی کوی بی انتهای این جاده ام.....چرا؟

یه کدامین گناه بزرگ مرا کوچک می شمارید؟

هنوز در باور شب ماتم زده ام ...بیا و برای اولین و آخرین بار فقط تو بگو....

بگو کدامین گناه جز محبت مرا خوار کرد؟........بگو شاید این اولین باشد برای آخرینت.

دیشب برای اولین بار......نه!برای هزار و یکمبن بار بود که ستاره شدم .گریه کزدم....گریه کردم...

برای دلم تنها و بی صدا..............................................                

حس کردم که دیگر آزادم .چون ستاره بی هیچ غروبم.  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط سوریا |


کاش در دهکده عشق فراوانی بود.توی بازار صداقت کمی ارزانی بود.کاش اگر گاه کمی لطف به هم می

کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.....کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفافترین

خاطره مهمانی بود..کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود.........چقدر

شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود .....

 

 

وای وای وای وای دوباره من شرمنده همتون شدم....دیر شد دیگه....امیدوارم که همون جمع

همیشگی باشن هنوز!!!از خاله یاد یگیرین که هیج کدومتونو تنها نذاشت!!!!!!!خوبه حد اقل یه ویلاگی

هست ..و یه دوستانی که درد این دل حقیرو بشنون.....از همتون مجددا ممنون.

واقعا بعضی وقتا هرچی فکر می کنم نمی تونم سر از کار این دنیای مبهم و مه آلود در بیاورم ؟؟؟....آخر

چرا عاشقان از روی عشق به خاطر غرور دروغ می گویند...نمی دانم دلیل این همه بی عشفی و بی

وفایی اطرافم نسبت به یکدیگر چیست؟؟؟؟؟؟آری دوستی کلمه بزرگی است به بزرگی دوستی های نادر

و کم یاب .....وازه دوست را این روز ها نمی توان یه هر کسی تعلق داد.به راستی که من این دوست را

در کجا می توانم بیابم؟؟؟چه زییا گفت سهراب:دوست را زیر باران باید جست....آری..شاید مشکل از

خود من است؟!شاید نمی توانم یا نمی خواهم که باور کنم که آسمان هم با زمین قهر است و

نمی خواهد قطرات بلورین عشق و دوستی نثار زمین کند...این زمین خشک و خاکی ...تشنه ی یک 

قطره ی عشق و دوستی.........

              چشم ها را باید شست      .        جور دیگر باید دبد

              چتر ها را باید یست            .       زیر باران باید رفت

             دوست را زیر باران باید جست.      عشق را زیر باران باید دید

             هر کجا هستم ..باشم         .       آسمان مال من است

             پنجره..فکر..هوا ........عشق....زمین مان من است.......

                                                                                                             تا بعد...        

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط سوریا |


بعد از ۶۵۷۴۵۳۶۵۷۴۳۰۰۶۸۵۷۴قرن سلام.........

خوبین همه؟؟؟؟؟خب چه خبر.....ای بابا چرا این جوری نگام می کنین؟؟؟؟...............................

به خدا خیلی شرمندم .غیبتم خیلی طولانی شد نه؟؟؟؟شما بزرگوارین ...شما عزیزین ...ببخشید

دیگه!!!بجاش امروز اومدم یه داستانی رو براتون بنویسم که شک ندارم که هیچ  جا نشنیدید آخه یه

بنده حقیری نوشته.......راجب همون مساله ای هست که همیشه گفتم....خلاصه امیدوارم که خوشتون

بیاد...

                                  .عشق بی پایان.

دو تا یار ...دو تا دوست و رفیق صمیمی...همدم و همراز.

۸ سال تمام در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.تا این که آن روز لعنتی و شوم فرا رسید ...

باران و ترانه به گردش رفته بودند آن روز می توانست یکی از بهترین روزهای عمر آن دو باشد اما حیف

حیف که تقدیر برای این دو یک جور دیگه ورق خورده بود...

با آن تصادف لعنتی همه چیز به هم ریخت...نابود شد..دوستی...عشق...رفاقت و از همه مهم تر ترانه...

-باران

جانم...چیه ترانه جان.ای وای ...مگه دکتر بهت نگفت از رو ویلچرت بلند نشو...چرا ژوش نمیدی آخه گل

من؟!

بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم.

بگو عزیزم ...سراپا گوشم!!!

 ببین باران الان ۸ سال تمام از اون روز می گذره و خودتم می دونی که از اون روز هم من هم تو شب و

روز نداریم.هم تو سختی کشیدی هم من .اما من دیگه طاقت ندارم ..باران من نابود شدم ..می

فهمی؟جون باران بس کن..ت..تو تو تمام سالهای دوستی و رفاقتمون خیلی برام زحمت کشیدی .تو

تونستی جای اون خواهری رو که همیشه حسرتشو می خوردم برام پر کنی تو خیلی حق به گردن من داری

-ترانه تورو خدا دیگه این حرفو نزن.من وظیفمو تو این سال ها انجام دادم همین.

تو خیلی خوبی خواهر گلم !اما من دیگه راضی به این همه آزار و اذیت تو نیستم.همینطور خودم.فکر

کردی الان من خودم خیلی حال و روز خوبی دارم؟.....آدمی که نه می تونه راه بره نه می تونه کار کنه و

فقط می تونه از صبح تا شب یه جا بشینه و بخوره و حرف بزنه و بخوابه به چه درد این روزگار می خوره؟

بس کن ترانه دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ...

نه باران تو باید به من کمک کنی.

من هر کاری که از دستم بر بیاد میکنم تو فقط بگو.

و ترانه در حالی که با دستاش اشکاشو پاک می کرد با صدایی بغض آلود گفت:

م..من..منو...منو خلاص کن.

چی...چی گفتی؟؟زده به سرت یا دیوونه شدی؟؟؟وای خدای من....

تو مگه نمی گی خیلی حق به گردنت دارم؟؟

ن ...ننکنه می خوای بگی ...

آره...آره باران .بزرگترین محبتی که می تونی در حقم بکنی.اینجوری هم منو از این جهنم خلاص می

کنی هم خودتو.باران قسم به دوستی بی همتامون اگه کمکم نکنی خودم دست به کار میشم و...

خیلی فکر کرد .تمام حرفای ترانه مثل یه پتک هر لحظه میومد تو ذهنش اما باید یه جوری جبران میکرد...

دیگه نمی تونست رنج و سختی دوستش رفیقش خواهرشو ببینه از طرفی توانایی چنین کاری رو

نداشت .وای خدای من چه کار کنم ؟باران ...عشقم...وای امکان نداره....

حرفای اون روز ترانه به حد دیوونگی روش تاثیر گذاشته بود .....احساس عجیبی داشت انگار هیچ چیز

جز راحتی و آرامش دوستش براش مهم نبود .زمانی به خودش امد که ماشه اسلحه را کشیده بود....

-جناب قاضی من فقط دینم را به دوستم به یکی از فرشتگان خدا عطا کردم همین....

اما افسوس که هیچ کس نمی خواست بفهمد که این خولسته ترانه بوده و باران هم فقط دینش را به

دوستش عطا کرده بود همین.

-دوشیزه باران منفرد در روز ۲۴ مرداد به اعدام محکوم می شود.

۲۴ مرداد....درست همون روزی که اون حادثه لعنتی اتفاق افتاد و خدا باران رو از ترانه گرفت.انگار مرگ این

دو دوست هم با هم بود.

باران هنگام بالا رفتن از پله دار اشک شوق میریخت و خدا را شکر می کرد....

................................................................................................تا بعد یا علی...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط سوریا |


تو از قبیله لیلی

                         من از قبیله مجنون  

                                                         تو از سپیده و نوری

                                                                                           من از شقایق پر خون 

تو از قبیله دریا

                           من از نژاد کویرم 

                                                            همیشه تشنه و غمگین

                                                                                                همیشه بی تو اسیرم

 تو از قبیله لیلی

                           من از قبیله مجنون

                                                        حدیث عشق منو تو

                                                                                               حدیث ابر بهاری

 به من چه رسد ای دوست

                                                    از این همه غم و زاری

                                                                                            تو از قبیله لبخند

 من از قبیله اندوه

                قضای فاصله صد اه                                              فضای فاصله صد کوه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط سوریا |


سلام دوستان . خوبین؟؟؟

راستش ببخشید که یه مدت بی خبرتون گذاشتم.

میدونی!!!!!از وقتی که دیگه خاله اپ نمیکنه منم دیگه دست و دلم به نوشتنو وبلاگ نویسی نمیاد.

اما چیکارش میشه کرد دیگه!دله!بهونه همتونو میگرفت .منم دیگه دلم نیومد بیشتر از این منتظرش

بذارم!!!!!

امیدوارم که خالم هم زود تر بیادش.دلتون واسش تنگ نشده!!!

یه شعری رو امروز می خوام براتون بذارم که شگ ندارم خوشتون میاد.چون از غزلیات حافظ هست...

یا رب این شمع دلفروز ز کاشانه کیست            جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز که دل و دین من است            تا در آغوش که می خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد                     راح روح که و پیمان ده که پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو                  باز پرسید خدارا که به پروانه کیست

میدهد هرکسش افسونی و معلوم نشد          که دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین             در یکتای که و گوهر یکدانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو                  زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

                                                                                                 تا بعد...

                                                                         یا علی...!!

                                               

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط سوریا |


سلام دوستای گلم . امروز اومدم این پست رو به مناسبت درگذشت عزیزی بنویسم که دوستش

داشتیم .اومدم که در گذشت این گوهر بی همتا و بی نظیر را که زمانی در این آب و خاک

زندگی می کرد و با اینجا انس داشت به همه ی شما خوبان تسلیت بگم . حال که من دارم می

نویسم دیگر در بین ما نیست ولی نام و افتخارش تا ابد روی نام ایران و ایرانی باقی خواهد ماند .

مهستی این بانوی هنرمند جامعه ی هنری را همه ی شما میشناسید و من که یکی از دوستداران و

علاقه مندان صدای زیبا و دلنشین و شخصیت دوست داشتنی اش بودم وظیفه ی خودم را

میدونستم که در گذشتش را به شما عزیزان به خصوص هنرمندان و دوستدارانش تسلیت عرض

کنم .قبلا هم یه سری شایعه سازان بیکار و بی ارزش خبر مرگ این هنرمند عزیز رو پخش

کرده بودند اما متاسفانه پس از مدت خیلی کوتاهی این شایعه به حقیقت پیوست و باعث ناراحتی

و غم هزاران ایرانی و دوستدارانش شد .   بیاین با شنیدن هر خبر ناگواری حد اقل قدر این

زندگی را بدانیم . هر چقدر بد اما راضی باشیم یه رضای خدا ! 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط سوریا |


من سازم.بندی اوازم .برگیرم بنوازم بر تارم زخمه

                                 لا می زن . راه فنا میزن.

من دودم . میپیچم میلغزم نابودم .

می سوزم میسوزم فانوس تمنایم . گل کن تو مرا و درا .

اینه شدم از روشن و از سایه بری بودم .دیو پری امد.

                          از دیو پری بودم . در بی خبری بودم .

قران بالای سرم .بالش من انجیل . بستر من تورات . زیر پوشم اوستا

میبینم خواب .

بودای در نیلوفر اب .

هر جا گلخای نیایش رست من چیدم . دسته گلی دارم .

                        محراب تو دور از دست . بالا .

              من در پست .

خوشبو سخنم . نی؟باد (بیا) می بردم .بی توشه شدم در کوه(کجا)گل چیدم گل خوردم؟

در رگها همهمه ای دارم . از چشمه ی خود ابم زن ابم زن.

            و به من یک قطره گوارا کن .شورم را زیبا کن .

باد انگیز درهای سخن بشکن .جای پای صدا می روب .

هم دود چرا می بر؟هم موج (من)و(ما)و(شما) می بر .

ز شبنم تا لاله ی بی رنگی پل بنشان . زین رویا در چشمم گل بنشان . گل بنشان...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سوریا |


انسان زاییده ی افکار خویش است

 .........................   

فردا همان خواهد شد که امروز اندیشیده است...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط سوریا |


یا مقلب القلوب الابصار                                

یا مدبر اللیل النهار

یا محول الحول والاحوال 

                                حول حالنا الی احسن الحال 

دوستان سلام !خوبین؟سال نو مبارک!!!

ایشالا هر روزتون نوروز باشه !چه خبرا ؟ میبینم که خیلی بی وفا شدینا!ولی عیب نداره من که همیشه یادتونم .همینبسه!!!! 

خب بگذریم  ...ایشالا تو سال جدید به هر ارزویی که از خدا خواستین برسین .راستی خونه تکونیهاتونو کردین؟(قابل توجه خانوما!!!)خونه تکونی های دلتونو چی؟(قابل توجه هر دو)

بیاین از این سال جدیدی که خدا بهمون داده  نهایت استفاده رو ببریم که خدایی نکرده یه روز نیاد که بشینیم حسرت این روزا رو بخوریم ... اول از همه باید روحمونو از هر چی الودگی هست پاک کنیم یعنی بیایم کارای بدی رو که تا الان انجام دادیمو جبران کنیم ... اگر با کسی قهر هستی اشتی کنی یا اینکه اگر دل کسی رو شکستی برو و ازش حلالیت بخواه که بهترین فرصته پس باید محکم بگیریش که در نره که اگه در رفت دیگه جبرانش یه کمی مشکله!!!!

                                                          

 

قوربون همتون که انقدر گلین !!!

حرفای من فراموش نشه ها!!!!؟

گل باشین اما عمرتون مثل گل نباشه !

ایشالا سال خوبی رو داشته باشین!                                           تا بعد...

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط سوریا |


در نگاه

         آنان که پرواز را نمی فهمند

     هر چه اوج بگیری

                                         کوچکتر خواهی شد ...

                                                                               شکسپیر            

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سوریا |


                         

             زنده یاد فرهاد

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،
با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سوریا |


سلام دوستان خوبین؟ حال ؟ احوال؟میبینم که همتون یکی یکی کرکره ی وبلاگتون رو دارین

میکشین پایینا!!!

البته حق دارین . چون هر شروعی یه پایانی هم داره . راستش امروز اومدم بهتون بگم که دوست دارم

وبلاگم رو جوری پر کنم که بدرد بخور باشه و چیزی باشه که شما دوستان دوست داشته باشین . نه این

که طبق میل خودم پرش کنم . البته این جمله ی ( پرش کنم ) فکر نکنم که مناسب باشه بهتره بگم

مطالبی که توش میذارم مورد توجه همه ی شما دوستان قرار بگیره . پس لطفا در قسمت نظرات 

چیزهایی رو که دوست دارین تو وبلاگ قرار بدم بگید تا من هم بتونم وبلاگم رو طبق میل شما جلو

ببرم و اینطوری هم شما راضی هستین هم من !

پس لطفا این پیام منو جدی بگیرین!!!!!!!!!

پس تا بعد و یه اپ مورد پسند ...

یا علی ( به قول خاله )                      

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط سوریا |


راه ما از شما جدا شده است                                 کرک و وارونه پر بها شده است

از جراحت پریم یا مولا                                            خون دل می خوریم یا مولا

چه قسمها که نابجا خوردیم                                    و ندیدیم از کجا خوردیم

عشقها عشقهای پوشالی                                     وعده ها وعده های تو خالی

ناله ساز را نمی فهمیم                                          شور اواز را نمی فهمیم

انکه پایش به جبهه جا مانده است                            چند سالییست بی عصا مانده است

از پسانداز چند ساله فقط                                        در کفش چند پینه جا مانده است

در همین شهر در میان ما                                        یک نفر در معاش وا مانده است

چقدر راه تا خدا مانده است                                      چقدر راه تا خدا مانده است

                        

                     

                      یا علی گفتیم و عشق اغاز شد...

                     عید امامت و ولایت بر تمام پیروانش مبارک باد

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط سوریا |


سلام دوستان من .

حال و احوال ؟ خوبین انشالا ؟

امروز اودم با یه آپ مفید و مختصر (ای ...همچینی مختصر)

...................................................................................................

فلج به هنگام خواب که اغلب ان را به عنوان بختک یاد می کنند پدیده ایست که در تمام فرهنگ های

 دنیا دیده می شود .

 بعضی ها معتقدند که فضایی های مهاجم علت به وجود اورنده ی این حالت فلج گونه هستند .

در حالی که دیگران شیطان و دست نشانده های او را عامل اصلی می دانند .

 خیلی ها هم معتقدند که یک عجوزه ی پیر بر روی قفسه ی سینه ی فرد

 خوابیده می نشیند و شخص به هنگام بیدار شدن می فهمد که قادر به حرکت نیست .

فلج به هنگام خواب حالتی است که در ان فردی که در خواب است یا تازه از خواب بیدار شده است

 متوجه می شود که نمی تواند حرکت کند و یا این که حرف بزند و فقط قادر به نفس کشیدن است . 

...................................................................................................

سر گذشتی که می خواهم براتون بنویسم سرگذشت کسی است که تا به حال همچنین حالتی را

 تجربه کرده است .

..........................................................................................

چندی پیش برای نخستین بار بختک را در زندگی ام تجربه کردم .

 ان موقع نمی دانستم که ان چه بود و همینطورنمی دانستم که این اتفاق برای خیلی ها می افتد .

 فردای ان روز موضوع را با همکارم در میان گذاشتم و او بود که برایم توضیح داد بختک چیست . کنجکاوی من تحریک شد و درباره ی اطلاعاتی درباره ی آن گشتم .

آن شب روی تختم دراز کشیده بودم و در عالم خواب و بیداری به محل کارم فکر می کردم .

 ولی ناگهان از خواب پریدم چون کسی یا چیزی مچ هایم را گرفت و کشید .

 اول فکر کردم که یکی از هم اتاقی هایم است که می خواهد با من شوخی کند

 اما وقتی که می خواستم برگردم تا ببینم  که چه کسی انجاست

 (من روی شکم خوابیده بودم و صورتم رو به دیوار قرار داشت )

 فهمیدم که اصلا نمی توانم تکان بخورم . کاملا فلج شده بودم .

این ترس اور ترین احساسی بود که تا به حال داشتم .

 بعد احساس کردم که کسی با فشار بسیار بدنم را فشار داد نمی توانستم نفس بکشم یا اینکه حرف بزنم .

 می خواستم هم اتاقی ام را صدا کنم تا به کمکم بیاید ولی به جای فریاد

ناله ای سوز ناک از دهانم خارج شد . ناله ام انقدر ارام بود که هیچکس نمی توانست ان را بشنود .

 صورتم آنچنان با فشار به تخت چسبیده بود که فقط با یک چشم می توانستم اطرافم را ببینم

 نیمه ی دیگر صورتم درون بالش فرو رفته بود .

 حس کردم نفسی گرم به گردنم خورد و صدای نفس هایی خرخر مانند به گوشم رسید .

 با خود گفتم که اگر می خواهم زنده بمانم باید از انجا بروم .

با تمام وجود سعی کردم  با ان حالت فلجی که ناگهان بر من مستولی شده بود بجنگم .

 بلاخره توانستم که پایم را چند سانتی تکان بدهم .

 وقتی پایم تکان خورد همه چیز ناگهان ناپدید شد و مرا رها کرد و با کمال تعجب دیدم

 که در اتاقم تنها هستم !

.....................................................................................................

...........................................................................................

.بعضی افراد مدت های طولانی یا حتی سالها به طور مکرر این تجربه ی هراس انگیز را تحمل می کنند

.................................................................................

اینم از یه اپ مفید و مختصر!(اره جون خودم!!! )

                                                                               تا بعد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط سوریا |


سبز میبینم جهان را

             سبز حتی اسمان را

                   می برم تا سبز می رود ذورق اندیشه ام را  

سبز میگویم : سلام

سبز بشنو این کلام

سبز در بر می کنم من

              سبز باور می کنم من

سبز لحظه هایم را با تو ای دوست سر می کنم من!

                                                                                            تا بعد... 


 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط سوریا |


 

سلام دوستان

ببخشید که خیلی دیر اومدم . یه داستان خوندم خیلی خوشم اومد گفتم شاید شما هم دوست داشته

باشین .

داستان از این قراره :

در زمان های بسیار قدیم هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود . فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور

بودند . آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند

خسته تر و کسل تر از همیشه .  ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی کنیم . مثلا قایم باشک

همه خوشحال شدند و دیوانگی فریاد زد : من چشم می گذارم . و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست

به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند .

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک ... دو ... سه ... همه

رفتند تا جایی پنهان شوند .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد .

اصالت در میان ابرها مخفی شد .

هوس به مرکز زمین رفت .

دروغ گفت : زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت .

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود  مخفی شد .

و دیوانگی مشغول شمردن بود : هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و یک ... همه پنهان شدند به جز

عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد . جای تعجب هم ندارد چون همه می دانیم که

پنهان کردن عشق کار مشکلی است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : نود و هشت ...

نود و نه ... صد . هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید در میان یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد : دارم می یام . و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده

بود که برود و در جایی قایم شود . لطافت را نیز یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته دریا ، هوس

در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت

در گوش هایش زمزمه کرد : تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد

و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش

صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمانش

فرو رفته و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم ؟؟

 چگونه تو را درمان کنم ؟ عشق گفت : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خوای برای من

کاری کنی ، راهنمای من شو ...

و این گونه شد که از آن روز به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره در کنار اوست .

...............................................................................................................................

خب این بود قصه ما ایشالا که شما هم دوست داشته باشین .

                                                                                                        تا بعد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط سوریا |


من سوریا متولد ماه دی اهل شیراز عاشق فصل سرد زمستان هستم و آبی رنگه دلم ...


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

برکه مهتاب
خاله نازنین گل
ام.زد عزیز (عشق جاودان)
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

هفته چهارم آذر 1388

هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385


Links

باور خاکستری ( خاله نازنین )
شهر سکوت
همه ی عمر دیر رسیدیم(سپنتا)
معرفت نامه (امير)
بهترین نرم افزار های چت
یکی مثل من
شب های دلتنگی
هستیم چنان که هست او داند و ما(مرمری جون)
خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن(مینا جون)
به سراغ من اگر می ایید پشت هیچستانم(پورنا)
از دولت عشق (وفا جون)
دست نوشته های من و تنهایی(میثم پسر بد)
ونوس ابی
بیا باهام گریه کن
شعرهای عاشقانه
خاطر تنها
آویزوون
زمستون(زمهیر)
زمهرير 2!!!!
اشکان خطیبی(من!!!)
شبیخون خورده
دختر هفت اسمون
m.z عزیز(عشق جاودان)
سلام دوست من
بركه ي مهتاب
عاشق عشق
فریاد عشق
تئاتر مانیفست چو
خاطرات یک دیوانه
دل شکسته
طـــراح قـــالــب
** احساسي ترين نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکريپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسي
منبع کد آهنگ براي وبلاگ
منبع کد موزيک براي وبلاگ
قالب هاي بهار20


فالنامه

FreeCod Fall Hafez




Design by : BAHAR-20


جديدترين كدهای جاوا